ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

شیرینیه زندگیه ما...

عشق کشتی گرفتن هستی، با خاله داشتی کشتی می گرفتی حواست نبود لب خاله مریم خون اومد، مرتب می گفتی خاله معذرت میخوام حواسم نبود... دوتا بیسیم برمیداری میشه پلیس، در حال گرفتن دزدی... خاله مریم سرفه می کنه می گی برای خاله آب بیار سرفه می کنه... دارم با تلفن صحبت می کنم می پرسی مامان با کی حرف می زنی؟ به کی زنگ میزنی؟ پوشک گرفتن و تقریبا از 1شنبه هفته ی قبل شروع کردیم و سختیش تا 5شنبه 16آبان بود... در بحثها مشارکت داری و حواست به همه جا هست... شبکه رو که عوض می کنیم می گی نکن شبکه پویا دوست دارم... مامان جون برات پلیور و کلاه بافته خیلی دوستشون داری، می گی مامان جون دوزیده... پیشونی بند یا علی اصغ...
19 آبان 1392

بیست و هفت ماهه

فردا بیست و هفت ماهه میشی به سلامتی...این ماه مصادف شده با تولد بابا جون مهدی، که تبریک می گم به هر دوتون... از 1شنبه لگن گرفتم برای آموزش جیش، لگنت عکس سفید برفی داره که خیلی دوسش داری،کلی باهاش صحبت می کنی امروز می گفتی سلام سفید برفیه جیگر...لگنت فقط جنبه ی سرگرمی برات داره و ترجیح میدی خارج از لگن کارتو بکنی، حسین جون هم برات دو تا کتاب فرستاده که آموزشیه برای جیش، هر دو رو حفظ شدی بس که برات خوندیم...1شنبه پیش دکترت هم رفتیم و جواب آزمایشتو گرفتیم که خدا رو شکر مشکلی نبود، اینبار رفتارت با دکتر خیلی خوب بود و خیلی مودب سلام و احوالپرسی و خداحافظی داشتی... میگی مامان بهم لیوان بده واسه تمیز کردن خیابون، منظورت هم از خیابون ...
14 آبان 1392

خوب شد که گذشت...

از سه شنبه تا تقریبا جمعه اسهال و تب داشتی که خدا رو شکر خوب شد که گذشت... خیلی نگرانت بودیم و خیلی اذیت شدی... این بیماریت باعث شد که تولد آرین جون و از دست بدیم... تو مطب دکتر کلی بی قراری کردی، ولی بعد از اینکه دیدی بهتر شدی بهم گفتی مامان دکتر چه مهربونه، دوسش دارم... دل درد شدیدی داشتی اگه مایعات مصرف نمی کردی مجبور بودیم بیمارستان بستریت کنیم که خدا رو شکر به اون مراحل نرسید... عصبانی شدی از دستم می گی مامان پسر بد... می گم ابوالفضل امروز می خوام عکس عروس و دوماد بندازم می گی خوشحالم... سوار آژانسیم می گم آقا لطفا دست چپ مرتب بعد از من تکرار می کنی دست راست دست چپ... تمساح آبی که خاله مریم گرفته براتو اول دوست...
11 آبان 1392

پنجره ای رو به...

سوم آبانماه برات روز خوبی بود... با پسرعموت پارسا که از شمال اومده بود و دختر عموت هدیه کلی شادی کردی... بابا و عمو و فرزندان گلشون ایشون هم اسدی ای که اسد شد ...
5 آبان 1392

چی بگم؟!

نه گذاشتی نه برداشتی، گیر دادی به بابا، بابا ابرو داری؟! دیگه هر کی نه بابا که ابرو داره مامانی... 27مهرماه داشتم بهت غذا میدادم گفتی جیگرم!!! از اون روز تا حالا بازم جیگرم خطابم کردی... بابا که شنید کلی دلش خواست... شب اومدیم بخوابیم می گی مامان برو کنار بابا محسن منه!!! بابا هم کلی ذوق کرد که نسبت بهش حس مالکیتی داری... زیاد تو تشخیص رنگها مهارت پیدا نکردی، زرد و قرمز و سیاه و بهتر از رنگهای دیگه تشخیص میدی ولی هر چی رو که می بینی رنگشو هم می پرسی... عشق کارتون نگاه کردنی... سیندرلا، پاندای کونگفوکار، و زنبورک و خیلی دوست داری... با آهنگ زنبورک به یه حالت من در آوردی می رقصی... اذیتم کردی کاملا متوجه ای...
5 آبان 1392

بیست و شش ماهه ی ما

بابا جون تبریز بوده، هلی کوپتر می بینی، می گی مامان با هلی کوپتر میخوام برم تبریز... با کسی که خیلی باهاش رفیق میشی شوخی های خاصی می کنی، مثلا دستتو مثل گوشت کوب میزنی به پشتش... داری لالایی می گی: لالا لالا گل مامان، گل بابا... خیلی از کتاباتو که برات خوندیم و ادامه ی شعراشو میخونی... جدیدا طلب کاغذ و خودکار و مداد و مدادرنگی و بیشتر می کنی، همه چیزم می کشی، البته نامفهوم، تازه ازت سوال می کنیم که مثلا هواپیما که کشیدی کجاست درست هم نشون میدی... اعداد و تقریبا تا بیست می شمری...باید تو مودش باشی... بین کارتهات حیوونایی که می گم و می تونی پیدا کنی... سم سوسک گرفته مامان جون واسه خونشون، می گی مامان...
27 مهر 1392